داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی



 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

هنگامى كه حضرت یوسف علیه السلام به سلطنت مصر رسید، چون در سالهاى قحطى عزیز مصر فوت كرده بود زلیخا كم كم فقیر گردید، چشمانش ‍ كور شد، به علت فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود گدایى مى كرد

 

 به او پیشنهاد كردند، خوب است از ملك بخواهى به تو عنایتى كند سالها خدمت او مى كردى . شاید به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم نماید.

 

 

 

 ولى باز هم عده اى او را از این كار منع مى كردند كه ممكن است به واسطه عشق ورزى و هوى پرستى اى كه نسبت به او داشتى تا به زندان افتاد و آن همه رنج كشید خاطرات گذشته برایش تجدید شود و تو را كیفر نماید.

 

 

 

زلیخا گفت : یوسفى را كه من مى شناسم آن قدر كریم و بردبار است كه هرگز با من آن معامله را نخواهد كرد. روزى بر سر راه او بر یك بلندى نشست .

 

 

 

 هر وقت حضرت یوسف علیه السلام خارج مى شد جمعیت كثیرى از رجال و بزرگان مصر با او همراه بودند زلیخا همین كه احساس كرد یوسف نزدیك او رسید گفت :

 

 سبحان من جعل الملوك عبیدا بمعصیتهم و العبید ملوكا بطاعتهم ، پاك و منزه است خداوندى كه پادشاهان را به واسطه نافرمانى بنده مى كند و بندگان را بر اثر اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نماید

 

 

 

یوسف علیه السلام پرسید: تو كیستى گفت : همان كسى كه از جان تو را خدمت مى كرد و آنى از یاد تو غافل نمى شد هوا پرست بود، به كیفر اعمال بد خود به این روز افتاده كه از مردم براى گذران زندگى گدایى مى كند كه برخى به او ترحم مى كنند و برخى نمى كنند. بعد از عزیز اولین شخص مصر بود و اینك ذلیلترین افراد، این است جزاى گنهكاران .

 

 

 

یوسف گریه زیادى كرد و بعد پرسید:

 

 آیا هنوز چیزى از عشق و علاقه نسبت به من در قلبت باقى مانده ؟ گفت : آرى ، به خداى ابراهیم قسم ، یك نگاه به صورت تو، بیش از تمام دنیا براى من ارزش دارد كه سطح آن را طلا و نقره گرفته باشند.

 

 

 

یوسف پرسید: زلیخا چه تو را به این عشق واداشت ؟ گفت : زیبایى تو. یوسف گفت : پس چه خواهى كرد اگر پیامبر آخرالزمان را ببینى كه از من زیباتر و خوش خوتر و با سخاوت تر است كه نامش محمد صلى الله علیه و آله است ؟ زلیخا گفت : راست مى گویى .

 

 

 

 یوسف علیه السلام پرسید تو كه او را ندیده اى ، از كجا تصدیق مى كنى ؟ گفت همین كه نامش را بردى محبتش در قلبم واقع شد. خداوند به یوسف وحى كرد زلیخا راست مى گوید ما نیز او را به واسطه علاقه و محبتى كه به پیامبر ما محمد صلى الله علیه و آله دارد، دوست داریم و به این خاطر تو با زلیخا ازدواج كن . آن روز یوسف به زلیخا چیزى نگفت و رفت .

 

 

 

روز بعد به وسیله شخصى به او پیغام داد كه آیا میل دارى تو را به ازدواج خود درآورم . زلیخا گفت : مى دانم كه ملك مرا مسخره مى نماید، آن وقت كه جوان و زیبا بودم مرا از خود دور كرد، اكنون كه پیرو بینوا و كور شده ام مرا مى گیرد؟!

 

 

 

حضرت یوسف علیه السلام دستور داد آماده ازدواج شود و به گفته خود وفا كرد شبى كه خواست عروسى كند به نماز ایستاد، دو ركعت نماز خواند خدا را به اسم اعظمش قسم داد. خداوند جوانى و شادابى زلیخا را به او باز گرداند،

 

 چشمانش شفا یافت ، مانند همان زمانى كه به او عشق مى ورزید، در آن شب یوسف او را دخترى بكر یافت ، خداوند دو پسر از زلیخا به یوسف داد، با هم به خوشى زندگى كردند تا مرگ بین آنها جدایى انداخت .

 

 

 

هنگامى كه یوسف علیه السلام مالك خزاین زمین شد با گرسنگى بسر مى برد و نان جو مى خورد، به او مى گفتند با این كه خزینه هاى زمین در دست توست به گرسنگى مى گذرانى ؟ مى گفت مى ترسم سیر شوم و گرسنگان را فراموش نمایم

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ماه رمضان بود و شهر یکپارچه دعا

 

و مردمان در شهر به دعا کردن مشغول بودند

 

دعا،همان دعای همیشگی ماه رمضان بود:

 

_الهم اشف کل مریض

 

_الهی آمین!

 

_الهم اغن کل فقیر

 

_الهی آمین!

 

_انک علی کل شیء قدیر

 

_الهی آمین!!

 

 

 

مرد ساده و بی چاره ما بی آن که کوچکترین چیزی از دعا بفهمد،فقط آمین می گفت!

 

و حتما پیش خودش هم فکر می کرد:مهم نیست چیزی از دعا نفهمی،خداوند خودش می فهمد و بر آورده می کند!هزچند من نمی فهمم که از خدا چه خواسته ام!!

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت.

مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.

 

بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.

او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:

کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده.

 

از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند.

ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.

 

ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم.

کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد.

ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر.

مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟

ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد..


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود

کلا یک ساک داشت ،

 

 

کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”

 

 

گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”

گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”

 

 

گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”

خجالت کشیدم …!

 

 

حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!

زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم

 

 

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم

نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!

 

آبنات رو برداشت

 

 

گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

 

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:

 

“مادر جون ببخش، فراموش کن.”

 

 

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:

 

“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

 

 

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت:

“گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!”


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

سالها بود که از هم بازی دوران کودکی خویش یعنی پسر همسایه ، همان محمد رضای لوس نازنازی خبر نداشت .

به فرودگاه می رود برادرش بهرام از سفر برگشته ، در راه بازگشت از فرودگاه به مرسده می گوید محمدرضا ! همان پسر همسایه قدیمی ! یادته ؟

مرسده می گوید : خوب

و بهرام با اندوهی بسیار می گوید بیچاره شدیدا دچار بلای اعتیاد شده ، و او را در این سفر دیده است .

مرسده خاطرات گذشته اش را با خود مرور می کند ...

کودکی اش را بیاد می آورد آن موقع ها محمدرضا همه چیز داشت و از همه مهمتر پدر و مادری که او را یک آن هم به حال خود تنها نمی گذاشتند و نازش هزار خریدار داشت .

آخرین باری که او را دیده بود میهمانی سفر محمدرضا به دبی بود سفری پنهانی که برای فرار از سربازی انجام می شد ...

پس از چندی خانواده او هم رفتند و در نهایت به کانادا مهاجرت نمودند .

و حالا می شنود از آن پسر لوس تنها پوست و استخوانی مانده ...

مرسده با خود می گوید کاش محمدرضا در ایران می ماند و کاش سربازی می رفت ...

به سخن ارد بزرگ : سرپرستانی که از ارزش سربازی می کاهند ، و پدر و مادرانی که ، پیشدار میهنداری فرزندان خویش می شوند ، به کشورشان پشت کرده اند .

مرسده در خود به این پرسش می رسد که : واقعا پسرهای که سربازی نرفته اند قابل اعتمادند ؟!

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست.

هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه میکرد .

 

 

 او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟

 

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

 

 عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

 

 خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

 

 عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

 

 خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است.

 

 و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

 

 عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای كافی دادم.دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند وزیبایی خیره كنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع امید نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میكردند.

 

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای كافی دادم.دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند وزیبایی خیره كنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع امید نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میكردند.

 

خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.

 

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك میكنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میكنی و قد میكشی!

 

از او پرسیدم : من چقدر قد میكشم.

 

در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میكند؟


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...

در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....

نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....

کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....

به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...

نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....

به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...

کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...

به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....

نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی .... 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شوهر مریم چندماه بود ک بیمارستان بستری بود، بیشتر وقتها در کما بود و گاهی چشمانش را باز میکرد و هوشیاریش را بدست می آورد... اما در تمام این مدت مریم کنارش بود...

یک روز ک شوهرش هوشیاریش را بدست آورد، از مریم خواست تا نزدیک تر بیاید، مریم صندلی اش را ب تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صدای شوهرش را بشنود، شوهر مریم با صدای بسیار ضعیف گفت: تو در تمام مراحل زندگی کنارم بودی، وقتی ک از کار اخراج شدم تو در کنار من نشسته بودی، وقتی خانه مان را از دست دادیم باز هم تو پیشم بودی.....

میدونی الان چی میخوام بگم؟؟

مریم در حالیکه اشک رو گونه هاش بود و لبخند رو لباش، گفت چی میخوای بگی عزیزم؟

شوهر مریم گفت: فکر کنم وجود تو برای من بدشانسی میاره....

نویسنده: اشکان الماسی از ایذه


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

- چه کسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در

حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم

که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه

خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد

ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی

این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره

چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان

بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد

اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!

 

پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم

خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم

تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در

فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند

یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش

کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو می شناسی؟

گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون

پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را

جبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

- هر چی که بخواهی!

- واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام

داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو

بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران

نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما

از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این

جوان ۳۲ ساله سیاه پوست


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45651 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396